گرفتار-گرفتاری
یک. مامان از اینکه مثلا من جلوش از مرگ خودم حرف بزنم جری میشه. "اغلبِ مایل به همیشه" یادِ مرگ-مریضی یه جای مشخص داره توی چیزایی که روزمره سراغم میاد و یا خودم سراغش میرم -شبیه معده میلاد که همیشه برای بستنی جا داشت، یه جای جدا- منم مشخصاً یه وقت و جای جدا برای این دو تا دارم؛ برای همین باز که میگم من میمیرم، مامان میگه وای [لبشو گاز میگیره ولی نمیخواستم بنویسم که بشه شبیه این داستانای با جزئیات و شرح مفصل و اینا] و من خیلی برام عجیبه که تصور چیه، که کسی نمیمیره یا فقط بقیه میمیرن؟ به خ و د هم میگفتم که [آمار] و احتمالی عددِ مرگ باید قابل توجه باشه ولی آدما شصت، هفتاد سال عمر میکنن و این شهود خیلی عجیبه. همین توی راه با ماشین و پیاده ممکنه یکی نصفت کنه و دیده هم میشه که نصف میشن یه عده و اینکه نهایتا کی نصف شی مسألهست.
دو. گرفتاری اینقدر شکلای مختلف داره که من کسیو نمیشناسم که گرفتار نباشه. خیلی کودکانهست تصور این ایدهآل که نقطهای باشه که اونجا همه چیز به سامان باشه، و همه و همه تلاششون اینه که اینو به حداقل برسونن [سلبی] یا به نوعی سازش/ایگنور کنن [سلبی؟]. ایجاب ابن مسأله کجاست؟ اینکه این گرفتاری منو آدم بهتری بکنه؟ گرفتاری چطوری منو آدم بهتری میکنه؟ و اینکه این آدمِ بهتر شدن به سبب گرفتاری چقدر ارزشمنده؟ زندگی همینه؟
سه. عجب جهان بامزهای!
× به نظر Celeste از No Clear Mind قابل شنیدنه.
- ۰۳/۰۲/۱۷