طَمطراق

همان ماهیِ تبعیدی به خشکی،که وضعیت فیلی را دارد خارج از اتاق

طَمطراق

همان ماهیِ تبعیدی به خشکی،که وضعیت فیلی را دارد خارج از اتاق

هست

نجّار | دوشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۲۸ ق.ظ

وقتی دندانهایم را مسواک می زنم، انگار دارم به یک جسم مرده ترحم می کنم ، برای باور به "آلودگی به هست". توهم تمیزی تن دندان، خامم می کند. خنده و لذت از ردیف بودنشان،" درون سراسر وابسته به بودنم "را یادآوری می کند؛ من اما ماه ها نه؛ سالها پیش مرده ام. خودم را جایی بین حرف های ناگفته مردم دفن کرده ام، ولی باور نکرده ام ماجرا را، منتظرم دهان بازکنند و بگویند ؛ خدا رحمتش کند.


    ما اگر چون شبنم از پاکان

    یا اگر چون لیسکان ناپاک

    گر نگین تاج خورشیدیم

    ورنگون ژرفنای خاک

    هرچه این، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد

    آه، می‌فهمی چه می‌گویم؟

    ما به هست آلوده‌ایم، آری

          -اخوان-


  • نجّار

Near Future: What is your exact discipline? SCIENCE

نجّار | جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۱۰ ق.ظ

  • نجّار

Mr. Curator

نجّار | چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ب.ظ


Chris Anderson - TED Custodian - 2002



  • نجّار

"Turning anguish into a "Flower

نجّار | سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ق.ظ


سعی بر معنی‌دار کردن وقابع لزوماً مساویِ «معنی پذیرفتن» اوناست؟ ما تویه این فرآیندی که مدنظر منه و توضیحش می دم در ادامه، مشخصاً آشنایی زدایی نمی کنیم،در واقع فرآیند،تاکید عمیقی داره روی ساده‌سازی و رجوع به اصالت ماجرا. اون مفهوم باز تعریف می شه ولی اغراقی درش دیده نمی شه و اغلب با لفظهای سابق و ساده ادا میشه.

تویه بعضی کانتکس‌ـا، که تمایل به بازتعریف و معنی‌دار کردن مفاهیم وجود داره؛دیده می شه که برداشت یه بخشی از افراد شنونده متفاوته. این افراد مشخصاً -کم یا زیاد- ذهن و طبعشون رو تربیت کردن، خودخواسته و درست و حسابی و همراه با خوانش و خوانش و خوانش؛ و یا بر حَسَب همنشینی و معاشرت و مراوده با غیر و یا هر راه دیگه‌ای. گوش این افراد تمایلِ به شنیدن تعابیر جدید از الفاظ به اصطلاح "کلیشه‌ای" داره. 
پاراگراف پایین بخشی از حرف های B.J. Miller هست.اون تعریف می کنه که به خاطر برق گرفتگی دو پا و یک دستش رو از دست می ده.وقتی تویه بخش سوختگی یکی از بیمارستان های لیوینگستن نوجرسی، بستری بوده می فهمه که بیرون داره برف میاد ولی اتاقش پنجره نداشته.پرستارا گله می کردن از سختی رانندگی تویه برف، ولی میلر نگاهش به مفهوم برف و باریدنش متفاوت بوده.میلر خیلی به «مرگ» نزدیک بوده و داره ازش صحبت می کنه. میگه این اتفاق اونو مجبور کرده که نوع نگاهشو باز تعریف کنه نسبت به زندگی و به طبع  نسبت به مرگ[نبودن]، به عنوان بخش جدایی ناپذیر زندگی[بودن]. نگاه اون به گلوله‌ی برفی ای که یکی از پرستارا برایش می یاره،کاملا متفاوته با تعریفِ پرستارا در مورد رانندگی تویه برف. تمام عبارات اون در مورد گلوله برفی می تونه معنای دیگه ای برای من داشته باشه و اما این "معنای دیگه" میتونه تویه محدوده ی "احساسِ منطقی" من قرار بگیره؟
[×این آگاهی وجود داره که نفسِ انجام این تشبیه نوعی خلط مبحث‌ـه.احتمالاً میلر هم از شرایط ناخوش‌آیندی که تویه یه روز برفی ممکنه عارض بشه آگاهه و همچنین دچار هم هست.ولی نادیده گرفتن این دگراندیشی ها خودش به اندازه کافی می تونه عجیب باشه.]

اگه مشخص تر و به تعبیر دیگه بخوام موضوعو بگم، سوالی که وجود داره اینه که آیا مرزِ مشخصی وجود داره بین احساساتی‌گونه برخورد کردن با مسائل و نگاه منطقی داشتن بهش؟ یا بهتر بگم آیا وارد کردن احساس و ظرافت در قامت معانی متافوریک و فیگرتیو، حریم تفکر و نگاهِ بر پایه‌یِ عقل و منطق‌ـو نقض می کنه؟ یا حتی بهتر ما الزاماً باید این دو جبهه رو جدا از هم بدونیم و در انتها نمیشه فرآیند وارد کردن احساس[به معنی عام] به نگاهمون رو هم جزئی از منطق بدونیم؟


     "I spent a few months in a burn unit at St. Barnabas Hospital in Livingston, New Jersey, where I got really great care at every turn, including good palliative care for my pain. And one night, it began to snow outside. I remember my nurses complaining about driving through it. And there was no window in my room, but it was great to just imagine it coming down all sticky. Next day, one of my nurses smuggled in a snowball for me. She brought it in to the unit. I cannot tell you the rapture I felt holding that in my hand, and the coldness dripping onto my burning skin; the miracle of it all, the fascination as I watched it melt and turn into water. In that moment, just being any part of this planet in this universe mattered more to me than whether I lived or died."



تعبیر مرد موتورسوارِ باد ما را خواهد برد  از مرگ و بیماری، تعبیرای اون آقای ترک تویه طعم گیلاس و سایر اقوال و تعبیرات و توصیفات و همین گفته های میلر در مورد «مرگ» و نحوه‌ی برخورد باهاش و اسنوبال،همه و همه برای من تأثیرِ تبدیل انگوئِش به یک گل رو دارن.همین قدر ساده،همین قدر فَ‌سی‌نِی‌تینگ. :)


     "Parts of me died early on, and that's something we can all say one way or another. I got to redesign my life around this fact, and I tell you it has been a liberation to realize you can always find a shock of beauty or meaning in what life you have left, like that snowball lasting for a perfect moment, all the while melting away. If we love such moments ferociously, then maybe we can learn to live well -- not in spite of death, but because of it. Let death be what takes us, not lack of imagination."


موسیقی هم می تونین یه قطعه از رندی نومن بشنوین که اسم قطعه رو نمی دونم دقیقا و بانچ او نان‌سنس هم میگه توش؛نشنوین در واقع.

  • نجّار

?I did what you wanted me to do, do you like me as so

نجّار | شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ

من برای تنهایی «میم» گریه کردم.

  • نجّار