طَمطراق

همان ماهیِ تبعیدی به خشکی،که وضعیت فیلی را دارد خارج از اتاق

طَمطراق

همان ماهیِ تبعیدی به خشکی،که وضعیت فیلی را دارد خارج از اتاق

?Who cares

نجّار | پنجشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۲ ق.ظ

-من چیو از دست میدم؟

وقایعی که نشونت میده، اتفاقاً روحت تفکیک‌ناپذیره.روحت از یه جزء یک تکه تشکیل شده.پر از احترام به خودت و مملو از حس غرور نسبت به خودت.ولی نمایِ حس ها همیشه صادق نیستن،می تونن اونقدر گول زننده باشن که قبول کنی اینا، نوعی از غرور تلقی میشن و نه حس احترام.و البته که تو طرفِ غرورو میگیری.این غروره که نشون میده تو "یه چیزیت میشه" و تو همینو می خوای، که بدونن یه چیزیت هست.ولی هو کرز؟

-پس شروع می کنم به :"حراج قسمتهایی از روحِ تفکیک‌ناپذیر."

اوهم.شاید؛تو...


Illustrator : Rebecca Green


  • نجّار

بوی شلغم،صدای آمبولانس،و چرا من از فلینی خوشم نمیاد؟

نجّار | جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۲ ق.ظ
یک.بهترین جاها برای راه رفتن خیابونایی‌ان که نه خیلی اصلی‌ـن و نه خیلی فرعی.[ان،ــن].تعداد آدمای پیادش نسبتاً کمه،و مغازه های جورواجور توش پیدا میشه.از ترشی و عرقیات فروشی هست تا تره بار و املاکی و شیرینی‌فروشی و مسجد قدیمی و کبابی و کافه و لباس و سرویس خواب حتی.خونه‌های حیاط‌دار قدیمی توش زیاد باشه و هر کدوم یه طور؛نماشون،درختایی که از روی دیوار حیاطشون بیرونه،رنگ و طرح دراشون و آیفون و تبلیغای کوچیکی که روی در زدن.تاکسی تلفنی فلان.خیلی هموار نباشه،طوری که اگه خواستی مدوام بچرخی،هم سربالایی باشه،هم سرپایینی،که اگه خسته شدی یه کم لش کنی تن‌ـو،خودش بره پایین.بهار یا تابستون باشه و لازم نباشه خودتو با حجم زیادی و سنگینی بپوشونی و دائم بخوای که زودتر برسی به بخاری.از یه جاهایی که رد شی هوا خنک تر باشه.بتونی بعضی جاهاشو بلند بلند تر فکر کنی.و کسی نباشه که فکر کنه،خوب نیستی.[من خیلی نمی‌خوام وضعیتایی که برام حادث شده رو شرح بدم،خسیسم.و نوشته حقیقیه.ابسترکت نیست.]
و کس دیگه‌ای نباشه که بخواد رویِ مخ باشه و دائم حرف صد‌من‌یه‌غاز [استفاده نا به حا از نیم‌فاصله]بزنه.چیزی نزدیک به فاجعه میشه وقتی با یه نفر میرم بیرون و حرفا تموم میشه.اگه احساس کنم که خسته شده،بدحالِ واقعی میشم و تماماً مغزم بلنک میشه.
هفتم اردی‌بهشت از جلوی یه خونه که -پارگینگای شبیه خونه دایی مامان- داشت رد شدم و بوی شلغم میومد.آمبولانس رد شد و دائم داشت آژیر می‌کشید و وحشتناک از خیابون بغلی رد میشد،آژیرش مثه همون فیلمِ پلیسی ایتالیایی بود که تلویزیون می ذاشت.ترکیب صدا و بو و تصویری که نمیبینی خوش‌آیندتر ثبت میشه،پای تصوّر و خیال هم به واقعه باز می کنه،که احتمالاً یه سرماخورده تویِ این خونه‌ی پارکینگ‌دار هست که اصرار داره به غیر از داروهای داروخونه،داروی ارگانیک هم مصرف کنه،و خانواده‌ای که سخت‌ترین لحظه‌های زندگیشونو تجربه می‌کنن با عضوی که وضعیت خوبی نداره تویه آمبولانس و ممکنه هر لحظه مهلتِ وجود و هستی داشتن ازش گرفته شه.
دو.فلینی بد و بی نظم فوتبال بازی می‌کنه و معلوم نیست نقشش تویه بازی چیه.موقع هایی هست که حس می‌کنم نباید اونجا باشه،و جاهایی که باید نیست.نه حضورش حس میشه و نه اثرگذاره.عدم تناسب ظاهرش،اذیتم میکنه.تصور و روحِ فرم‌گرایی من با بی‌انظباتیش و نادرست بودنش مخالفه،پس از نوعِ دویدنش،توپ لو دادنش،توپ گرفتنش،به هم میریزم و همیشه به خودم میگم که اگه که حجم موهاش کمتر بود احتمالاً می تونست عملکرد بهتری داشته باشه.مثه حسی که نسبت به لوئیز دارم.دوست دارم بره یه تیم دسته دویی جزیره یا بره تویه تیمای متوسط لالیگا یا ایتالیا.از این آدم خوشم نمیاد.[متنفر نیستم و نظرم می تونه نسبت بهش عوض شه]

×نان‌سِنس.
×بدون موسیقی.


  • نجّار

«قال»

نجّار | دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ق.ظ

بعد از دو تا اتفاق خیلی ساده و روزمره متوقف شدم.امروز امتحانمو دادم و بد دادم و متوقف شدم.رفتم دندون‌پزشکی و برگشتم و متوقف شدم.جاموندن و متوفق شدن بعد از یه واقعه که نوعی ناپرهیزی  بود و ساعتایی که واقعاً نمی دونم دارم چیکار می کنم.فکر کردن فراموشم میشه و دائم به یه مراوده ساده فکر می کنم.self-conscious می تونه تعبیر مسخره‌ای از این نوعِ افراط باشه.اغلبِ یادداشتایی که برای نجات دادن خودم می کردم رویِ وایت بردِ روی میزم و تویه برگه های پاپکو یا تندیس یا وویسایی که ضبط میشد و سطور کم و زیاد و بالا و بلندی که نوشته میشد تویِ نوتِ گوشی و تویِ وورد پی سی،و بلادرنگ و بلاهیچ‌انفصال[هیچ==>فُر ام‌فِ‌سِس]فراموش میشدن.میم و در الف بودن؛ و اون سه تایی که می دونم سه تا بودن ولی نمیدونم چی بودن[همونایی که تویه دفترچه نوشتی،خ.میم] به جز یکی که لطفاً تعبیرِ کاملِ این عبارت نباش.سِلف-کان‌شِس.این دَرَک و جهنم و غیره و ذلکی که در مورد سایرین گفته میشه که همون طوری که گفتی به سین و بارها به خودت حاصل آگاهی هست ولی فرق سر محل مناسبی هست برای خوردنِ این آگاهی دَرَش.

واژه ها و الکی الکی ادعای فهمیدن و دانایی و تفضُّل و به قول شاهینیِ جان «قال»، تعریف مناسبی برای سطحی و بدبخت بودنمون هست."خودنباشی؛خودباشی؟" مسأله همین نیست آقایِ نجار با تشدید؟!
 
×قال-guise
×self-consciousness
 
×فروغِ علیرضا قربانی رو بشنوید.کمانچه سامان صمیمی رو بشنوین.حض کنید.
 
  • نجّار

Mesmerised

نجّار | شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۲۶ ق.ظ


Coldplay - Hypnotised


 float like an eagle]

Fall like the rain
[Pouring to put out the pain


این که فرصت "بودن" پیدا شده،نوعی غنیمت محسوب میشه.این که خیلی خیلی سخت هست زندگی کردن تویِ جریانات این نوعِ هستی،نقیضه[تقلید مضحک،پَرِدی] نیست برای من.تناقض هست.خنده دار نیست.برای من که اول راه هستم،کاملا جدی جدیه.من به زمان نیاز دارم که این تناقض رو مضحک بدونم.[هست واقعاً مضحک یا نیست؟]الانِ من کاملاً تاکید داره که نیست،کاملاً تاکید داره.حق من به عنوان یه جاندار هست که به خودم فرصت بررسی بدم.تناقض ها تسلیم دانایی و اراده‌ی عده‌ای شدن.من نیاز دارم که تمام هستیم‌ـو [همون طور که تا الان گذاشتم،حالا درست یا غلط] بذارم برای فهمیدن اینکه چی کار باید کرد و چی میشه. [تو سی اِ دیفرِنت ویو]


  • نجّار

Juxtaposition

نجّار | جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۱۱ ب.ظ


Harding:   “I’m not just talking about my wife, I’m talking about my life. I can’t seem to get that through to you. I’m not just talking about one person, I’m talking about everybody, I’m talking about form, I’m talking about content, I’m talking about interrelationships. I’m talking about God, the devil, hell, heaven.”


از این فضای نگهداریِ بیمارای روانی،[یوفِ‌می‌زِم انجام دادم که نگم تیمارستان،بی‌کاز ایت هَز بَد کانوتِی‌شِن]هاردین، تویه این صحنه تونست نقش منو به خوبی ایفا کنه.نوع حرف زدنش در مورد فُرم و کانتنت، در مورد تعمیم دادن و نسبت دادن عبارتاش به زندگی،خدا،شیطان،بهشت و جهنم.اغلب اوقات تمایل من به همین سمت و شیوه بود.نسبت دادن چیزای غیرمرتبط به هم.نتیجه‌ی خوبی داشت چون یه فضاهای فکری برام پیش میومد که می تونستم در مورد یه چیزی تفقه کنم.یه چیزای خیلی ساده منو به یه سری مسائل می رسوند که بعداً مثلا میدیدم چه قدر منطقی هستن و علمی.ولی خب به خاطر اینکه این روش رو «روش علمی» برای فهمیدن و یادگیری نمی دونستم مغزِ وسواسم بهم مهلت و فرصت تعمیم و فکر کردن نمی داد.خیلی خیلی راضی بودم از این فکر کزدن.انگار مخلوطی بود از تخیل های نامشخص که نتیجه علمی می دادن.[ :)))].one flew over the cuckoo's nest خیلی جذاب جلو می رفت.تا اواخر فیلم که جذابیتش از دست رفت برای من.شورش و طغیان یه یاغی جلوی چشم کسایی که با پای خودشون و به اراده‌ی خودشون تویه یه فضای نه چندان مناسب بودن.[اما احتمالا برای خودشون مناسب ]؛که برای بیرون رفتن ازش خیلی خیلی ترس دارن.باید فکر کنن که آیا می تونن همراه اون یاغی برن به کانادا.از باباشون میگن که الکلی بوده و الکل اونو کم کم مصرف کرده و به خاطر ترس،از فرط استیصال،از روی عدمِ تحمل، تصمیم می گیرن که کر شن و لال.از ترس مادرشون فراموش می کنن ذاتشونو.و باز و نهایتاً می رسند به ترسِ از خارج شدن از انزوا و محل امنی که توش قرار گرفتن،فکراً، جسماً، یا هر چی.منفعل هایی که دیدن پرواز بقیه براشون لذت بخش هست و اراده ای از خودشون سراغ ندارن برای حتی شبیه اونا رفتار کردن.یعنی حتی ادای آدم قهرمانا رو در آوردن.نه به خاطر خودشون بودن و خودشون موندن ،بلکه تجربه و فکر محدود بهشون استیصال رو غلبه و حاکم کرده و دست و بالشون رو بسته.این بستن خود و نگه داشتن خود تویه یه قفس برای پرنده ای مثله مک مِرفی خیلی خیلی عجیبه ولی ما ها برای خودمون توجیح داریم.یه روزی می میریم بالاخره.[سی ام مهرماه نودو شیش:به خاطر اینکه اون طرف قضیه رو ندیدم ناراحت بودم،فراموش کردم بگم،میشه به این فکر و شرایط غالبِ ساکنای این محل هم فکر کرد،سیم‌پِ‌سی واژه‌ی حقیریه،فقط به نظرم درست و به جا هست که درست به وقایعی که سر از گذروندن نگاه کرد.]

×این Juxtaposition مشخصاً برای نشون دادن تضاد،یا مقایسه نیست.عین شباهتِ با مستأصل هایی که تویه فضای فکریِ ناصواب و بدبختانه‌ی خودشون زندانی ان.

×قالبها،فرم ها و محتوا ها.


×روحتون برای حرف زدن باهاتون به این قطعه‌ی Olafur Arnalds احتیاج داره.قطعه Lost Song از آلبوم Found songs.


×من سعی می‌کنم قطعه های موسیقایی خوب رو بهتون معرفی کنم،هممون به اندازه کافی قطعه بد گوش میدیم.

  • نجّار